کی منو می فهمه؟
وبلاگ کسی که عاشق موسیقی ست
ویترین پشت ویترین یه عروسک دستای یخ توی دستکش یه نگاه بی تفاوت حس دلتنگی و خواهش تو خیابون تک و تنها قدمای سست و بی حال یاد روزای گذشته دل خط خطی از این فکر و خیال ... ______________________________ سناریو کارتوُ گردوندی و من فقط شدم بازیگرت نه نقش اول دلت شدم سیاهی لشکرت عیبی نداره عزیزم هر جای بری دنبالتم حتی برای دلخوشیم، فِک نکنی بی خیالتم ... ______________________________ نقاب توُ کی هستی که تو خوابم همیشه نقاب می ذاری همین الآن اعتراف کن ببینم نقشه ای داری برو از فکر و خیالم با توام آهای غریبه شاید اون نگاه عاشقانتم یه جور فریبه ... (سولماز آبادپور 11دی 90) --------------------------------------- امروز 14 دی ماه 90 دقیقاً 1:20 وااااااااااااااای چه شب پر عشقی امشب شب منه ،امشب وقت احساس منه خدای من دلم برای طوفان،بارون،سوز،سرما و هوهوی باد،سکوت شب،رقص درختها و پرسه ی برگها تنگ شده بود مدت ها بود منتظر این لحظه بودم این لحظه ی پرعشق،این حس،این طوفان،این هوهو این حس منو دیووووونه می کنه وااای چه حس عجیبی دارم من چقدر عاشقم من چقدر خوشحالم من ... سلامی به طعم پاییز پاییز !!! اما... روزها برایم پاییزی نیستند !!! این بار هم می خواستم وبلاگ رو با ترانه ای دوباره بروز کنم کارِتوُ گردوندی و من فقط شدم بازیگرت نه نقش اول دلت ، شدم سیاهی لشکرت اما ترجیح دادم حرفی از خواب ، رویا و کابوس بزنم « نت های شکسته » ساعت تیک تیک نمی کند ماشین ها بر روی ابرها سواری می کنند پرنده ها بر روی آسفالت بزرگراه بال بال می زنند نوازنده با دست راستش باره ها را می گیرد و با دست چپش به سیم ها زخمه می زند هوا سرد است و من کلاهم را به پاهایم و جورابم را به سرم کردم گاهی وقتها به اشتباه روی زمین راه می روم اما بیشتر اوقات روی سقف راه می روم روی زمین راه رفتن بزرگترین اشتباه است ساعت تیک تیک نمی کند رویا ، رویای تلخی ست ویلن صدای گیتار می دهد و گیتار صدای ترومپت سیب نقره ای است و آلمونیوم سرخ رنگ بالشی که هر شب سرم را بر رویش می گذارم خدای من ... بالشم را با سنگ پر کرده اند راه می روم ...راه می روم اما به هر جا می رسم ... همه چیز را وارونه می بینم ساعت تیک تیک نمی کند رویا ، رویا تلخی ست گل سرخ بوی آب ژاول می دهد و بید مجنون انسان ها را می بلعد همه جا وارونه دنیا دگرگون شده نت های شکسته کابوس روی مردمک چشم نشسته ساعت تیک تیک نمی کند رویا ، رویای تلخی ست (سولماز آبادپور آذر ٨٩) این روزا « رو پشت بوم » رو بیشتر و بیشتر زمزمه می کنم شبا می رم رو پشت بوم داد می زنم بی هم زبون یکی تو گوشم می خونه دیگه تو این دنیا نمون احساس گمراه کننده ای دارم خوشحالم اما رو پشت بوم رو بیشتر و بیشتر حس می کنم من خوشحالم... سلام... یه سلام ساده اما گرم و صمیمی ...بی مقدمه می خوام شروع کنم ... تشنه ی نوشتنم... حس عجیبی دارم...بعد از چهار ماه ...دوباره سلام ...شروع دوباره بی مقدمه می نویسم تجسس نه ترانه و نه خاطره ... فقط یک احساس !!! تجسس افتادی دنبالم واسه، تجسس گاهی وقتا جلوموُ می گیری اسم ِ کارِتوُ گذاشتی تحقیق ولی داری رو اعصابم راه میری همیشه می خواستی یه چیزی بگی بگی که عاشقی، داری می میری جرأتِ گُفتَنِشوُ نداشتی آخه واسه، عاشقی خیلی حقیری نکنه که منو دیوونت کنی بعدِشَم بگی، اسیرِ تقدیری بی خیال همه چی بشی، بری بهونه کنی که تو بی تقصیری تو رو خدا رو همه چی خط بزن هِی الکی نگو بدجوری گیری منو بازیچه یِ هوسات نکن یه روزی می شه می گی ازم سیری (سولماز آبادپور) درگیرم ...امیدوارم بتونم بدقولی نکنم و به موقع بنویسم سلامی دوباره به همه ی دوستان خوبم برای مدتی کوتاه می رم ولی خیلی زود برمی گردم .قول می دم وقتی برگشتم حضور بهتری داشته باشم . فعال تر و سرزنده تر... با احترام سولماز آبادپور سلامی به تازگی بهار سال نو مبارک برای همه ی شما دوستان گلم آرزو می کنم سال 89 سالی نغمه وار و پر از ترانه باشه. نغمه ها و ترانه هایی به رنگ زندگی. سلام... چند وقتیه دوستان از اینکه چرا همیشه تلخ می نویسم گلایه می کنند . حق دارند !!! امّا این روزا چیزی جز غم به ذهنم نمی رسه. با این حال این بار وبلاگ رو با ترانه ای ازاولین دلنوشته هام به روز می کنم تا فضای وبلاگ تغییر کنه. بهم بگو چی کار کنم بهم بگو چی کار کنم که از تو بله بگیرم داد می زنم می گم که من بدون عشقت می میرم می خوام بهت نشون بدم که بدجوری دوسِت دارم صدای قلبمو واست رو سیم گیتار می ذارم برای اثبات خودم به هر کجا بگی می رم می رم به شهر قصه ها تا درس عشقو بگیرم تو شهر قصه ها می گن عشقه تو می شه یه کتاب اینجا تو سرزمین ما مردم می خوان یه عشق ناب می گن برای داشتنش باید خدا خدا کنی کلید عشقتو باید خودت یه جور پیدا کنی صدامو بالا می برم اسمتو فریاد می زنم اون عاشق دیوونه که تو شهر قصه هاست منم تو شهر قصه ها همه از عشق واقعی می گن ولی تو دنیای خودم فقط از بی کسی می گن اینجا که می رسی همه عشقو یه بازی می دونن حرفای عاشقونه رو همیشه شوخی می دونن حرفاشونو نمی شنوم هِی می ذارن سربه سرم بدون برای داشتنت از هر چی دارم می گذرم آهای همیشه عشق من قسم به این چِشای نم بهم بگو چی کار کنم...چی کار کنم...چی کار کنم (سولماز آبادپور)
سلام ... ترانه ای از روز های آغاز و شاید از روز های پایان
جسد جایِ یه دستِ خونی رو آینه یِ شکسته با دیدنِ نشونی وحشت چشامو بسته
پنجره بازه بازه انگار راه فراره شب و سکوت و تردید دلم چه بی قراره
کی مدرکارو برده بعضی شونم سوزونده تو شعله ی شومینه خاکستراشون مونده
چند تا قدم جلوتر یه دریا خون می بینم جسد روی زمینه با غم پیشش می شینم
می خواسته چیزی بگه حرف نگفته داشته مرگ اومده سراغش وقتی براش نذاشته
این چهره خیلی آشناست باید یادم بیارم یعنی کجا دیدمش ازش خاطره دارم ؟
تو آینه یِ شکسته همین صورتوُ دیدم اون جسدِ منم که ، به آخرش رسیدم
(سولماز آبادپور) سلامی دوباره با ترانه ای دوباره دوستان خوبم امروز هم وبلاگ رو با ترانه ای از دلتنگی هام به روز می کنم . رو پشت بوم شبا می رم رو پشت بوم داد می زنم بی هم زبون یکی تو گوشم می خونه دیگه تو این دنیا نمون خیره می شم به آسمون با حس نفرت و غرور ستاره هارو می شمرم به یاد لحظه های دور عمری خودمو گول زدم اشکِ چِشامو می دیدم امّا برای دلخوشی جلو ، آینه می خندیدم سخته که وقتی عاشقی بهت بگن دیوونه ای بعدِ یه مدّت بدونی بازیچه ی زمونه ای این زندگی باهام نساخت یه روی خوش نشون نداد آرزوهام همیشه باخت همش افتاد به دست باد می خوام تمومش بکنم همین حالا، رو پشت بوم برم به آغوش زمین رها شم از روزای شوم ( سولماز آبادپور) از خانم ترانه مکرم عزیز که منو از نظرات و راهنمایی های ارزشمندشون بی بهره نمی گذارند بی نهایت تشکر می کنم . (اگه فونت از نظرتون مناسب نبود بهم خبر بدید) منتظر نظراتتون هستم. در پناه حق باشید. درود به همه ی دوستان گل
امروزم می خوام یه گوشه از قلبمو بنویسم . «آرزویی در سرزمین درون»
سراسر سرزمین درون تو امید است سرشار از انتظار است سرزمین درون تو در ذهن توست سرزمین درون تو در خاطرات توست و این ذهن و خاطرات است که سرزمین درون تو را می سازد تو در این سرزمین درون چه می بینی ؟ من در سرزمین درونم عشق می بینم فریاد می بینم نور می بینم و آواز می شنوم امّا ... چه عشقی چه فریادی چه نوری و چه آوازی همه ی این ها خاطراتی از اوست خاطرات او خاطرات کسی که تا حال او را ندیده ام و نه با او صحبت کرده ام تنها یک صداست و تنها این صدا او را برایم شناساند او را به من نشان داد زندگی اش را نشان داد وجودش را نشان داد و با من آشنا کرد شنیده هایی نزدیک چهره ای نزدیک دوست داشتنی،نزدیک خاطراتی نزدیک و یک زندگی نزدیک از صدایی دور و امیدوارم او را ببینم او را ببینم تا خود را بشناسم و این آرزویی بزرگ در سرزمین درون من است (سولماز آبادپور) در پناه حق سلامی دوباره به همه ی دوستان مدتیه که واژه ی کودتا رو در اطرافم زیاد می شنوم اما تو این ترانه می خوام از کودتای دل بگم بله ... کودتای دل قلبت مثل یه سرزمین بود سرزمینی به وسعت عشق خیلی چیزارو می شد تو این سرزمین پهناور حس کرد و منم شاه سرزمین قلبت بودم اما آخرِ این شخص اول چی شد؟ خسته شدی خیلی زود با یه کودتا شخص اول سرزمین قلبتو زدی کنار و حالا ...
کودتا از جنگ و دعوا می شنوم نه با تیر و نه اسلحه خوُب جنگ قلبتو می گم کردی همه رو وسوسه
امروز با هر کسی باشی فردا باهاش یه دشمنی برای حذف دروغات رو خاطرات خط می زنی
تو سرزمین قلب توُ شاید حالا من شاهتم بازی که تکراری بشه روز دیگه چشم به راهتم
وقتشه تا غوغا کنی باید منم رها کنی باید واسه،سرگرمی هات ساده هارو فدا کنی
حس می کنم شروع شده کودتا رو به راه شده خوب می دونم توی ِ دلت کس دیگه جای شاه شده
خیلی راحت و بی خیال تو منو انداختی کنار یادت رفته داده بودی یه عالمه قول و قرار؟
دارم می بینم اومده عشق جدیدی به دلت چشماتو از من بستی و دونستی اونو قابلت
هِی با خودم فِک می کنم جداییمون واسه چی بود اون روزا مثل رویا بود اما تموم شدن چه زود
حتی دیگه نمی تونم یه لحظه اعتماد کنم با این همه خیانتا تو رو دوباره یاد کنم
می دونم وفا به عهدت همیشه ازت بعیده به خصوص وقتی نگات عشق کس دیگه رو دیده (سولماز آبادپور) منتظر نظراتتون هستم در پناه حق درودی دوباره این روز ها واژه ی آزادی برایم بی معنی شده. آیا می توان در نقطه ای از این کره ی خاکی واژه ی آزادی را بتمامه حس کرد ؟ شاید آزادی واژه ای دروغین است. نمی دانم ... هر چه هست می خواهم فریادش کنم. «فریاد کن آزادی را » فریاد کن آزادی را که آزادی سهم تو در زندگیست اینجا همه آزادند تنها تو در بندی پس آزادی خود را طلب کن آزادی سهم توست فریاد آدمی او را آزاد می کند و این آزادیست که زندگی را برایت زندگی می سازد اینک تو فریاد کردی و چون فریاد کردی خورشید بر تو تابید برخیز تو آزادی برخیز و به آزادیت نگاه کن حال که به آزادیت نگاه کردی در می یابی دیگران آزاد نیستند پس همه با هم آزادی را فریاد کنید که آزادی حق همه ی شماست (سولماز آبادپور) آبان 86 حرف دلم رو در آبان 86 نوشتم ولی این روزا بیشتر و بیشتر حسش می کنم. گاهی وقتا فقط باید حرف دل نوشت . فقط و فقط حرف دل . در پناه حق
| Design By : Night Skin |

